با هم بخوانیم >>>
سالها می گذرند
روزها نیز همانطور
دمادم گذران
و من خسته بی آلایش
مات و مبهوت از این تقدیرم
که چرا نی قلمم بی جان است
و چرا در دل این انگشتان
حال درد دل بیهوده خود را
من نمی انگارم
و چرا فاصله ها
دم به دم بیشتر و بیشتر است
من همین را دانم
که تو صبرت را
با دل سنگی من آمیزی
بهار 1381 ساعت ۱ بامداد
تا بعد بدرود...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 23:0  توسط مجید رحیمی
|
