
شیطان در روح و جسم من ریشه دوانده است و گوشه دلم جایگاه سراییدن اشعارش شده است. زمزمه اشعارش ذره ذره در درونم نفوذ می کند و من بی خبرم. وای که چه ظلماتی است این بی خبری.
روزهاست که به درونم می نگرم اما هیچ نمی بینم جز تباهی و نیستی. نمی گویم تا پوزخندی نثارم کنی و گویی: دل خوش سیری چند. می گویم ، نه نمی گویم بلکه فریاد می زنم تا نفس خود آگاه از خود بی خبر مانده ام تکانی خورد و بیدار شود که بی خبری و ظلمت بد منزلگاهی است، نه؟
تا بحال به این اندیشیده ای که شیطان نیز عاشق شد. عاشق آتش ، عاشق نور خدادادی اش ، عاشق خود و درونش ، شیطان عاشق قدرت خدای بود اما خود نمی دانست . وای که این ندانستن و بی خبری است که عالمیان را از کوه تا انسان ، از آب تا بی کران کیهان به نیستی می کشاند.
می خواهم بدانم و می دانم که سرآغاز هر عشقی خداست و اوست که تنهاترین و لایق ترین معشوق جهانیان است و چه خوب دانستم.
این مطلب را اینجا بشنوید >>>
تا مطلب بعد بدرود...
