
تا بحال به این فکر کرده ای که راز خلقت چیست؟
راز آفرینش انسان؟ راز بودن و رفتن؟
راز دیدن و شنیدن؟
آری، آری، آدمی را رازیست نهفته در دل آفرینشش ، در درونش ، در کهکشان قلبش ، رازیست که همگان در پی آن نگریسته اند و گریسته اند. فرهاد را به کندن کوه واداشته و مجنون را در بیابان هوشیاری سرگردان.
آن راز نهان منم ، من ، آتشی در درون تو ، زندگی ات را از من داری و آرزوهایت را. منم ، نشناختی ام؟
من خود عشقم. راز هستی ، راز بودنت. جزعشق چه چیز گره های پیچ در پیچ را توان گشودن است.
آنگاه که خدای نظر افکند، جز فرشتگان آسمان باید موجودی باشد که ستایشش کند ، نه؟ بی کم و کاست. وای که خدا چقدر بزرگ و مغرور است. غروری که تنها شایسته اوست. خدا انسان را آفرید تا ستایشش کند ، غرورش را عظمتش را پس عشق را به او هدیه کرد ، او تکه ای از گل آسمانی بود. کاملش کرد. می دانم و می دانی چگونه.
و آنگاه خدا عشق را آفرید.
عشق را آفرید و شد راز خلقت تا همگان بر شکوهش سجده برند، وای که تو چقدر بزرگی.
به راز خلقتت اندیشیده ای؟ وای که چقدر پرسش کرده ام و جوابی نگرفته ام. بیا ، بیا به راز آفرینشمان به راز هستی ، بیندیشیم.
بیا ، با من بیا تا نور را بنمایانمت.