تبليغاتX
زندگی بر بلندای عشق -

زندگی بر بلندای عشق

بنام آنکه همیشه هست و همیشه ناظر ، بنام آفریدگار هستی ، بنام معشوق بی همتا

 

تا بحال به این فکر کرده ای که راز خلقت چیست؟

راز آفرینش انسان؟ راز بودن و رفتن؟

راز دیدن و شنیدن؟

آری، آری، آدمی را رازیست نهفته در دل آفرینشش ، در درونش ، در کهکشان قلبش ، رازیست که همگان در پی آن نگریسته اند و گریسته اند. فرهاد را به کندن کوه واداشته و مجنون را در بیابان هوشیاری سرگردان.

آن راز نهان منم ، من ، آتشی در درون تو ، زندگی ات را از من داری و آرزوهایت را. منم ، نشناختی ام؟

من خود عشقم. راز هستی ، راز بودنت. جزعشق چه چیز گره های پیچ در پیچ را توان گشودن است.

 

آنگاه که خدای نظر افکند، جز فرشتگان آسمان باید موجودی باشد که ستایشش کند ، نه؟ بی کم و کاست. وای که خدا چقدر بزرگ و مغرور است. غروری که تنها شایسته اوست. خدا انسان را آفرید تا ستایشش کند ، غرورش را عظمتش را پس عشق را به او هدیه کرد ، او تکه ای از گل آسمانی بود. کاملش کرد. می دانم و می دانی چگونه.

 

و آنگاه خدا عشق را آفرید.

 

عشق را آفرید و شد راز خلقت تا همگان بر شکوهش سجده برند، وای که تو چقدر بزرگی.

به راز خلقتت اندیشیده ای؟ وای که چقدر پرسش کرده ام و جوابی نگرفته ام. بیا ، بیا به راز آفرینشمان به راز هستی ، بیندیشیم.

بیا ، با من بیا تا نور را بنمایانمت.


 تا مطلب بعد بدرود...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 19:36  توسط مجید رحیمی  |