بر بلندای عشقم
آدمی در گستره گیتی آنچه می جوید و می نگرد و می شنود از عشق گفتن است و بس. من از عشق می گویم و تو نیز، رمز بین بودن و نبودن راز هستی من و تو.
آنروز که در چشمانت خیره شدم برق شیشه وجودت تا انتهای قلبم نفوذ کرد و من عاشقت شدم. عاشق تمامی هست و نیستت عاشق صداقت وجودت ، آری من عاشق آرامم شدم و به آرامش رسیدم.
عشق آرام آرام در درونم ریشه دواند و پیش رفت و من را بر بالهای گسترده اش نشاند و بر بلندا برد. تو، آری تو کنون شاهزاده خانم سرزمین عشقی.
شاهزاده خانم سرزمین عشقم بیا با من تا با هم بر بلندای عشق گام بر داریم.
و اکنون بر بلندای عشقم.
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 4:34  توسط مجید رحیمی
|
