
آه که چقدر در دلم احساس حسادت موج می زند ، آری حسادت ، حسادتی که از عاشق بودنم جاری است. حسادتی که مملو از لذت است و آنقدر حسودم که می خواهم در حرارت آتشش ذوب شوم.
حسود عشقم .
تا بحال شده است که در دل خود به این حسادت کنید که عاشقید ؟ به معشوق حسادت کنید و بخواهید که بیشتر و بیشتر عاشقش شوید ؟ چه چیز در دنیا زیباتر از سرخی شعله های حسادت عاشق به معشوق خود است؟
هیچ!
وای خدای من این چه حسی است که جان و دلم را فرا گرفته است ، وای که تو چقدر بزرگی ، چقدر باشکوهی تو. تویی که مخلوقی همچون او داری و این حسادتم را شعله ورتر می کند.
حسادتی که ناشی از خواستن است ، وقتی به معشوق حسودی کردی بدان که آنقدر با ارزش است که قلبت وجودش را طلب می کند ، بی کم و کاست. پس من حسودم .
آری حسود عشق.
پس تا بعد بدرود...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 21:22  توسط مجید رحیمی
|

ناگهان
عشق
آفتاب وار
نقاب بر افکند
و بام و در
به صورت تجلی
در آکند ،
شعشعه آذرخش وار
فرو کاست
و انسان
بر خاست.
"احمد شاملو"
نمی دونی آدم چقدر بعضی وقتا دلش می گیره. انقدر که دوست داری سرتو ببری زیر پتو و حس کنی خدا صدای هق هق گریه تو رو تو آسمونا داره می شنوه. وقتی حس می کنی فقط تو این دنیای به این بزرگی همونو داری دلت آروم می گیره.
پتو رو که میزنی کنار می بینی آفتاب قلبت طلوع کرده , آره باز عاشق شدی. بازم عشق زیباییشو بهت نشون داده. اونوقت مثل همیشه پا می شی می ری دنبال زندکی و آرزوهات. اگه تا حالا تجربه نکردی یه بعد از ظهر جمعه در اتاقت رو ببند. پتو رو بکش رو سرت بدون اینکه از کسی خجالت بکشی بزن زیر گریه. وقتی آدم دلش می گیره هیچوقت تعارف و خجالت از دیگران نمی تونه اونو از اون حال در بیاره. کار دلته و خودت.
یادت باشه تو نه با خودت و نه با خدای خودت ، با هیچ کدوم تعارف نداری .
تا مطلب بعد بدرود...
+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 23:10  توسط مجید رحیمی
|

کدام یک...
عاشق شدن و ماندن یا معشوق بودن و مورد ابراز عشق قرار گرفتن؟
کدام یک سخت تر است؟
آنچه مسلم است عاشق کاری سخت تر را به پیش می برد و آغازگر راهی نو می شود. معشوق واقع شدن به مراتب آسان تر است. نه؟
معشوق می نشیند تا عاشق به او ابراز علاقه کند اگر محبت عاشق در دلش نشست آنرا پاسخ می گوید وگر نه اتفاقی شگرف رخ نداده است! عاشقان سینه چاک در گرداگردمان پراند و تماما دم از محبت و عشق می زنند.
و اما عاشق.
با تمام وجود دل می بندد و پای به جلو می نهد و می گوید: "می خواهمت" و با تمام ذره ذره وجودش به انتظار می نشیند و انتظاری که به ظاهر سالیان سال به طول می انجامد. اما نه ، یک جواب برای خاتمه این همه انتظار کافیست. انتظاری که با 3 کلمه و شاید 2 کلمه خاتمه می یابد. انتظار جالبی است نه؟ و همین کلمات آینده را رقم خواهند زد.
شهاب عشق اگر بر همتای ابدیش باز خورد تا بینهایت با آن خواهد بود ولی اگر همتایش شهاب سنگی دیگر باشد تا مدتها آتش آن عشق درون دلش را گرم می کند تا به خاموشی در آید. هر شب شاهد بارش هزاران هزار شهاب سنگ عشق در آسمانیم. شهاب سنگی که هم آن دم که با دو کلمه انتظارش به پایان رسد و خاموش شود که شهاب سنگ نیست. تکه سنگی است که بدون آنکه بداند به جمع شهابان دل سوخته وارد شده است.
عاشق از اینکه انتظارش به پایان رسیده غمگین است اما آنقدر عاشق است که لطافت عشقش را از دور به نظاره می نشینیم و می گوییم چه شهاب زیبایی بود. آری زیبایی عشق در ماندن و سوختن است. در اثبات پایداری ، در تداوم ایمان ، در نور...
تا مطلب بعد بدرود...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 18:51  توسط مجید رحیمی
|

حیران بودم همه شب، شهر بیدار را
که آواز دهانش ، تنها همهمه اذهانش بود
شهر بی خواب با پی سوز پر دود بیداری اش
در شب قدری چنان ، در شب قدری
گفتم به نخفتی شهر ، همه شب به نجوای نگران به نخفتی
گفتند بر آمدن روز را به دعا شب زنده داری گردیم
مگر به یمن دعا آفتاب بر آید
گفتم حاجت روا شدید که آنک سپیده ،
به آهی گفتند کنون به جمعیت خاطر ، دل به دریای خواب می زنیم
که حاجت نومیدانه چنین نیک بر آمد
در آستانه "احمد شاملو"
سحر گاه بیست و یکم است ، نجوایی آشنا همچون نسیمی ملایم بر چمن زار افکارم می وزد. شب قدر بیست و یکم نیز همچون گذران ایام گذشت و چه در قاموس ما نوشتند؟ نمی دانم. فقط آنقدر می دانم که عشق می پراکنند و معشوق می سرایند. اینست راز هستی. شعر عشق در میان زمین و آسمان سروده شد و نمی دانم که سهم من از این دفتر چند برگه خواهد بود. کاش می دانستم.
وای که چه بگویم، پرده ای سیاه بر وجودم سایه افکنده است. وجودم می خواهد این پرده را بدرد اما وسوسه فریبم می دهد. وای که انسانیتم زیر سلطه رفته است. انسان بودن تجسد وظیفه بود، توان دوست داشتن و دوست داشته شدن، توان اندوهگین و شادمان شدن. انسان بودن وظیفه است و بار سنگینش بر دوشم فشار می آرد و ای کاش زنجیر زنجره میان نور و امیدم نگسلد که به نیستی فرو می غلتم و می میرم.
امشب در کنار هر انسانی فرشته ای دیدم که نور می پراکند. دوازده ماه از عمرش را در دفتر هستی نوشت وای که چه هراسناک و دلشوره آور، نمیدانم و نمی دانیم که چه نوشتند اما امیدوار، قلمش پری بود که جوهره اش به سرخی می گرایید نمی دانم عشق می نوشت یا هجران، اما آنقدر زیبا می خندید که آرام گرفتم و رفتم، به دنیای خود فرو رفتم و به انگاره پر تلولو آدمیت که جایگاه آسودن من است.
در راه "جلجتا" در راه "گانوسا" در تمامی راهها سنگ هایی افتادست. سنگها را باید به کناری افکند و پیش رفت تا به سرمنزل رسید، به قله رفیع عشق، به نور، به نیروانا.
تا مطلب بعد بدرود...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 4:20  توسط مجید رحیمی
|